انسان بودن و ماندن
بالاخره بعد از مدتها دوری برگشتم و یه گرد و خاکی از این فراموشکده گرفتم. میخوام یه داستان کوتاه براتون تعریف کنم. یه روز پنج تا "حامد س" بخاطر یه اشتباه - که بعداً بهتون میگم اون اشتباه چی بوده - محکوم میشن که توی یه بازی - یا چیزی شبیه یه مسابقه - شرکت کنن. اونها باید طی مدت زمان معلومی - مثلاً یکی دو ماهه - از نقطه X به نقطه Y برن! جالبه که روز موعود هر 5 تا "حامد س" هم رسیده بودن، اونم با اختلاف زمانی ناچیز. داورها و تماشاچیها خیلی خوشحال بودن و دائم تشویق شون میکردن. اما موقع اهدا جوایز - که مسلماً جوایز نیز همشکل و همه اش یه چیز بود - اوضاع عجیبی شده بود...
رنج نامه
این خسته بی دلیل در این ره خطر نکرد
سالها قبل، اون وقتها که هنوز ماشین و قطاری در کار نبود، عزتی داشت کسی که پا به سن گذاشته بود و دم آخر عزم پابوسی آقا امام رضا (ع) رو میکرد و به همراه یک کاروان چند ده نفری با کلی آذوقه برای یکی دو ماه مسافرت، سوار بر شتر و قاطر راهی راه عشق میشد. بدون اینکه تلفن یا حتی نامه ای در کار باشه و ماه ها خانواده اش هیچ خبری ازش نداشتند.
بانوایان!
دقیق یادم نیست ولی فکر کنم حدوداً تابستون 5 سال پیش بود. پایین میدون توحید به مقصد انقلاب سوار اتوبوس بودم که مرد میانسال سیاه چرده ای سوار شد و در بدو ورود بلند گفت: برادرها، خواهرها برای سلامتی خودتون و خانواده تون یه صلوات بفرستید. از جمعیت 15-20 نفری داخل اتوبوس چند نفری اون هم نصفه نیمه صلواتی فرستادن و بقیه هم متعجب منتظر بودند که خوب... بعدش...؟
ای خوشا پس از عمری، لحظه ای چند آرمیدن
توی اتوبان بهشت زهرا نزدیک کهریزک، واقع در روستای قلعه شیخ یه امامزاده هست بنام بقعه متبرکه امامزادگان ابراهیم و اسماعیل که ظاهراً ایشان از نوادگان امام موسی کاظم (ع) هستند. یه امامزاده که اگر چه از نظر قدمت مربوط به عصر حاضر هست ولی ضریح اش از چوب و خاک هست. این امامزاده یه متولی پیری داشت بنام مش عباس که تک و تنها اونجا زندگی میکرد و به کارهای این امامزاده نیمه متروکه و خلوت رسیدگی میکرد.
عروسی خوبان و تحقق رویاها
اول عذرخواهی میکنم بخاطر تاخیر یک ماهه بدلیل مشغله کاری شدید و درگیری و البته بیماری معده که خوشبختانه فعلاً ختم به خیر شده و باز مجوز زنده بودنم تمدید شد. همچنین بینهایت تشکر میکنم از لطف و محبت دوستانی که دائم بهم سر میزدن. این باعث افتخار بنده است و امیدوارم لایق بوده باشم و در آینده فرصت جبران فراهم بشه.
اتفاق یکم: اولین حقوق کارمندی ام ماهی ۶۵ هزار تومن بود. قشنگ یادمه، تیرماه سال ۱۳۷۸ بود.
حکایات الاسرا
خانه مان باغ صبا
مرد جوان خسته از سر کار به منزل میرفت. توی راه به دستهای سیاه و روغنی اش نگاه میکرد. در این فکر بود که چقدر زود ازدواج کرده بود و تشکیل خانواده داده بود. به منزل که رسید همسرش شکایت پسر بچه ها رو کرد که دیگه عاصی اش کرده بودن. گفت که عروسک خواهرشون رو پاره کردن و تازه شیشه میز تلویزیون رو هم شکسته اند.